اگر فرصت كنم ٬ ميخوابم!!!
ميخوابم تا شايد تفكرات آبي ام را در جهان واقعي ام بيابم.ميخوابم تا درون دنياي خيالي واژه ها٬ گم نشوم و بي هيچ سو ندوم.
به درون نگاه ها پرتاب ميشوم هنگامي كه غربت الفاظ را با ذهن هاي چاقو به دست ميسنجم.
آنگاه اي كاش اي كاش سر ميدهم و سرود هرمنوتيكي ميخوانم!
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت
دردوران زندگي افلاطون فلسفه درجهت مقاصد سياسي و نيز تربيت جوانان مي كوشيده است.اين مهم
در آتن توسط سوفسطاييان انجام مي گرفته است.
سوفسطاييان بر اين عقيده بودند كه هيچ معرفت كلي كه بتوان آن را به عنوان مرجع شناخت ٬ وجود ندارد و انسان تعيين كننده ي همه چيز است.
افلاطون تعليم و تربيت را جزئي از سياست ميدانست و در پي يافتن دو مسئله بود:۱:چگونه
ياد مي گيريم؟ ۲ـمعلمان چگونه تدريس مي كنند؟
در عصر حاضر براي رسيدن به تمدن و سعادت از هر چيزي استفاده مي كنيم.گاه انقلاب…گاه جنگ…
غافل از اين كه با كشتار جمعي افكار ،مي خواهيم متمدن شويم.
به نظر مي رسد بهترين روش رسيدن به سعادت همان تربيت صحيح است كه بزرگان فلسفه
افلاطون،ارسطو، بودا و… به آن همت گماردند.
علاقه مندان به مطالعه در اين موضوع به كتاب هاي فلسفه تعليم و تربيت جان الياس ، تاريخ فلسفه ي يونان گاتري و آثار افلاطون خاصه جمهوري، قوانين،سوفيست و منون رجوع نمايند.
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت
تمام شب را در سرماي سكوت صبح كردم و در انديشه ي رسيدن به تاريكي ناب به روياهاي
افكارم پناه بردم.در پس هر راهي به چشمه اي زلال رسيدم و در روشنايي آب چشمانم را
دوبار گشودم.يك بار براي پاك سازي هر آنچه در آن است و بار ديگر به اميد درست ديدن.در گذر
مسير انديشه،بسيار دويدم تا به نا گاه در چشمه ي زلال فهم،اين بار روح ديگري يافتم و در
ذهن خود اين گفته ي مونتني را به خطي خوش جاي نهادم:”اعتراف به ناداني يكي از
زيباترين و مطمئن ترين تظاهرات قضاوت به شمار مي رود.“
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
آن روز که با شیطان حرف زدم ...
آنروز که با شیطان حرف زدم٬هشت نه سال بیشتر نداشتم.منتظر ماندم تا کسی در خانه نباشد و من در سکوت خانه با کسی که میخواستم٬صحبت کنم.
آن روز احساس میکردم ٬اومظلوم ترین کسی است که می شناسم.تنها گناه او را سوال کردنش می دانستم٬پس با او سخن گفتم در حالیکه بین ترس و ترحم معلق بودم.این شاید شروع جستجوی حقیقت در من بود یا نه شاید آن روز که ...
نوشته شده توسط سحر در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد.
نوشته شده توسط سحر در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 14:39 موضوع | لینک ثابت
بهترین زیستن پنهان زندگی کردن است.
نوشته شده توسط سحر در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY